تبلیغات
آبی،خاکستری،سیاه

پست ثابت

یکشنبه 6 آذر 1390 05:28 ب.ظنویسنده : یاسمین

 
به سراغ من اگر می آیی
نرم و آهسته بیا
که مبادا ترکی بردارد
چینی نازک تنهایی من.

"سهراب سپهری"

سلام به همه ی دوستان
 من یاسمین هستم و از اینکه به من سر زدید خیلی ممنونم این وبلاگ رو من واسه دل خودم درست کردم و توش مطالبی رو که بهشون علاقه مندم رو می نویسم مثل شعر،مطالبی از کتابهای مورد علاقه ی خودم و .....
اگه دوست داشتید شما هم میتونید از این مطالب لذت ببرید
اگه هم از شاعر خاصی شعری خواستید تو قسمت نظرات بگیداگه بتونم واستون میزارم 
اگر هم خودتون شعر یا مطلبی گفته باشید و دوست داشتهباشید که بقیه بخونن میتونید از طریق بالای صفحه تو قسمت تماس با مدیر واسه ی من ارسالش کنید من تو وب میزارم
پیشاپیش ازتون ممنونم



آخرین ویرایش: شنبه 1 مهر 1391 02:09 ق.ظ

 

لبخند

جمعه 25 اسفند 1391 02:45 ب.ظنویسنده : فروغ پاک فطرت

 

زندگی شاید آن لبخندی ست ، که دریغ اش کردیم . . . 

"سهراب سپهری"


آخرین ویرایش: - -

 

نگاه

جمعه 25 اسفند 1391 02:43 ب.ظنویسنده : فروغ پاک فطرت

 

اعتراف میکنم

این همه واژه را بیهوده هدر می دهم !

باور کن ...

یک نگاه من ؛

جایگزین  تمام این واژه هاست ...


آخرین ویرایش: - -

 

برخیز

پنجشنبه 24 اسفند 1391 02:50 ب.ظنویسنده : فروغ پاک فطرت

 


مهم نیست اگر زمین بخورید، مهم دوباره برخاستن است .


"ونیسنت لمباردی"


آخرین ویرایش: - -

 

سراب

پنجشنبه 24 اسفند 1391 02:48 ب.ظنویسنده : فروغ پاک فطرت

 

اگر سرابی را دیدی تظاهر کن که سیرابی ؛

نگذار به دروغش افتخار کند ...


آخرین ویرایش: - -

 

مهربانی

چهارشنبه 23 اسفند 1391 11:23 ق.ظنویسنده : فروغ پاک فطرت

 


فارغ از هر دین و آیین ،


مهربانی را بیاموز ...



آخرین ویرایش: - -

 

انعطاف

سه شنبه 15 اسفند 1391 01:50 ب.ظنویسنده : فروغ پاک فطرت

 

سنگ ، پشت اولین مانع جدی می ایستد ...

اما آب ...  راه خود را به سمت دریا می یابد ؛

پس انعطاف داشته باش ...


آخرین ویرایش: - -

 

به همین سادگی

دوشنبه 14 اسفند 1391 12:07 ب.ظنویسنده : فروغ پاک فطرت

 

در هیاهوی زندگی دریافتم ؛

چه بسیار دویدن ها

که فقط پاهایم را از من گرفت

در حالی که گویی ایستاده بودم ،

چه بسیار غصه ها

که فقط باعث سپیدی موهایم شد

در حالی که قصه ای کودکانه بیش نبود ،

دریافتم

کسی هست که اگر بخواهد "می شود"

و اگر نخواهند "نمی شود"

به همین سادگی ...

کاش نه میدویدم و نه غصه می خوردم

فقط او را می خواندم و بس ...


آخرین ویرایش: - -

 

صبور باش

شنبه 12 اسفند 1391 07:33 ب.ظنویسنده : فروغ پاک فطرت

 

صبورانه در انتظار زمان بمان ...

هر چیز در زمان خود رخ میدهد 

حتی اگر باغبان ، باغش را غرق آب کند ، درختان خارج از فصل خود ، میوه نمیدهند ...

آخرین ویرایش: - -

 

فردا

چهارشنبه 2 اسفند 1391 05:54 ب.ظنویسنده : فروغ پاک فطرت

 



به فردا بگو نیاید ؛


من هنوز دیروزم را زندگی نکرده ام...


آخرین ویرایش: - -

 

:)

سه شنبه 1 اسفند 1391 11:11 ق.ظنویسنده : فروغ پاک فطرت

 

لبخند بزن!

.
.
.

عکاس مدام این جمله را تکرار می کند.


اصلا برایش مهم نیست،که در وجودت


حتی یک بهانه برای


خندیدن نیست...


آخرین ویرایش: - -

 

...

جمعه 27 بهمن 1391 10:37 ق.ظنویسنده : فروغ پاک فطرت

 

عادت ندارم درد دلم را ،

به همه کس بگویم ..! ! !

پس خاکش میکنم زیر چهره ی خندانم.. ،

تا همه فکر کنند . . .

نه دردی دارم و نه قلبی

آخرین ویرایش: - -

 

...

پنجشنبه 26 بهمن 1391 03:13 ب.ظنویسنده : فروغ پاک فطرت

 

 زندگی شگفت انگیز است

 فقط

 اگربدانید که چطور زندگی کنید

 عشق می داند آئین بزرگ كردنت را

 بگذارعشق خاصیت تو باشد

آخرین ویرایش: - -

 

HAPPY NEW VALENTINE

دوشنبه 23 بهمن 1391 07:40 ب.ظنویسنده : یاسمین

 
سلام دوستان
قالب جدید خشگله؟
اینو بخاطر ولنتاین گذاشتم درسته هنوز چند روزی مونده اما دوست داشتم جلوتر تبریک بگم و حال و هوای وب رو عاشقانه کنم
امیدوارم تمام عاشقای دنیا اونجوری که دوست دارن و آرزوش رو دارن در کنار هم باشن
اونایی هم که از عشقشون جدا شدن به این فکر کنن که شاید این به صلاحشون بوده و یه راه بهتری رو پیش رو داشته باشن
یه وقتایی بدست آوردن اون چیزی که می خوایم به نفعمون نیست
شاید بهتر باشه که اون شخص رو از دست بدیم تا در آینده با یه شخص بهتر روبه رو بشیم(و البته خودمون هنوز نمی دونیم)
می دونین یه جایی خوندم که بزرگی می گه:(البته اسمش رو یادم نمیات)
اگه شخص یا چیزی رو از دست دادی بزار بره چون اگه مال تو باشه بهت بر می گرده
اگه برنگشت بدون از اول هم مال تو نبوده
پس بیان جوانب خوب همه چیز رو در نظر بگیریم...
به هر حال برای همه روزای گرم و خوبی رو آرزو دارم
بیاین قدر هم رو بدونیم
و به کسایی که دوسشون داریم همین الان اعتراف کنیم
شاید همیشه فرصت گفتن دوستت دارم رو نداشته باشیم
پس...
موفق باشید(به قول کره ای ها fighthing)

پیشاپیش ولنتاین مبارک

آخرین ویرایش: - -

 

نجواها

دوشنبه 23 بهمن 1391 07:29 ب.ظنویسنده : یاسمین

 
رستنی ها کم نیست،
من و تو کم بودیم
خشک و پژمره و تار ،
روی زمین خم بودیم.

گفتنی ها کم نیست،
من و تو کم گفتیم
مثل هذیان دم مرگ، 
                        _از آغاز،
اینچنین درهم و برهم گفتیم.

دیدنی ها کم نیست،
من و تو کم دیدیم
بی سبب از پاییز،
جای میلاد اقاقیها را پرسیدیم!...


"شهیار قنبری"

آخرین ویرایش: دوشنبه 23 بهمن 1391 07:39 ب.ظ

 

در خویش شکستن...

یکشنبه 22 بهمن 1391 07:03 ب.ظنویسنده : یاسمین

 
سلام دوستان
ممنون که با ما همراه هستید
این شعری که می خوام بنویسم رو می خوام به دوست گل و مهربونم باران عزیزم تقدیم کنم به این امید که یه روزی آرامش رو دوباره بدست بیاره
باران جان این وب رو کسایی که تو رو میشناسن نمی دونن واسه همین اسمت رو آوردم
می خوام بدونی دوستت دارم و برات بهترینها رو آرزومندم دوستم 


دردی،
   _عظیم دردی ست
با خویش نشستن،
در خویش ش
                   ک 
                      س
                           ت
                               ن
وقتی به کوچه باغ
می برد بوی دلکش ریحان را
بر بال های خسته ی خود باد
گویی که بوی زلف تو می داد

وقتی که گام سحر ربای تو
از پله های وهم سحرگاهی
گرم فرار بود
در چشم های من،
ابر بهار بود.

برگرد!
در این غروب سخت پر از درد
محبوب من به بدرقه ی من 
برگرد!


هرگز دوباره باز نخواهی گشت
و من تمام شب 
این کوچه باغ دهکده را
با گام های خسته طوافی دوباره خواهم کرد.
و شکوه ی ترا،
تا صبح
        _تا طلوع سحر_ با ستاره خواهم کرد.

وقتی سکوت دهکده را،
برگشت گله های هیاهوگر،
آشفته می کند.

وقتی که روی کوه،
خورشید،
چون جام شراب
                     فرو می ریزد.
و باد،
این اسب،
             اسب سرکش ناشاد،
آشفته یال و سم به زمین کوبان،
در کوچه باغ دهکده می پیچد،
یاد از تو کنم.
آیا دوباره باز نخواهی گشت؟
و من،
از شهریاران بریده،به ده اوفتاده را،
تا شهر شور و عشق نخواهی برد؟

آیا دوباره باز نخواهی گشت؟
تا سبزه های دشت،
و ساقه های لاله ی عباسیف
وبوته های پونه ی وحشی،
                                     _به رقص برخیزند
تا آب چشمه گردسفر را،
زان روی تابناک بشوید
و از تن تو
             _این تن تندیس مرمرین
گرد و غبار خاک بشوید

آیا دوباره باز نخواهی گشت؟
آیا سمند سرکش راف
چابک سوار چیره نخواهی شد؟
چون تک سوارها
هر روز گرد دهکده،
هی هی کنان طواف نخواهی کرد؟


آنگه مرا،رها شده از خویش
راهیه کوه قاف نخواهی کرد؟

بیهوده انتظار ترا دارم
دانم دگر تو بازنخواهی گشت
هر چند
اینجا بهشت شاد خدایان است
بی تو برای من
این سرزمین غم زده زندان است



در هر غروب،
در امتداد شب،
من هستم و تمامت تنهایی پ،
با خویشتن نشستن.
در خویشتن شکستن

این راز سر به مهر،
تا کی درون سینه نهفتن.
گفتن.
بی هیچ باک و دلهره گفتن.
یاری کن،
مرا به گفتن این راز،
                     _یاری کن.

ای روی تو به تیره شبان آفتاب روز
می خواهمت هنوز...

"حمید مصدق"



آخرین ویرایش: یکشنبه 22 بهمن 1391 07:26 ب.ظ

 

تعداد کل صفحات ( 33 ) ... 3 4 5 6 7 8 9 ...