تبلیغات
آبی،خاکستری،سیاه - در خویش شکستن...

در خویش شکستن...

یکشنبه 22 بهمن 1391 08:03 ب.ظنویسنده : یاسمین

 
سلام دوستان
ممنون که با ما همراه هستید
این شعری که می خوام بنویسم رو می خوام به دوست گل و مهربونم باران عزیزم تقدیم کنم به این امید که یه روزی آرامش رو دوباره بدست بیاره
باران جان این وب رو کسایی که تو رو میشناسن نمی دونن واسه همین اسمت رو آوردم
می خوام بدونی دوستت دارم و برات بهترینها رو آرزومندم دوستم 


دردی،
   _عظیم دردی ست
با خویش نشستن،
در خویش ش
                   ک 
                      س
                           ت
                               ن
وقتی به کوچه باغ
می برد بوی دلکش ریحان را
بر بال های خسته ی خود باد
گویی که بوی زلف تو می داد

وقتی که گام سحر ربای تو
از پله های وهم سحرگاهی
گرم فرار بود
در چشم های من،
ابر بهار بود.

برگرد!
در این غروب سخت پر از درد
محبوب من به بدرقه ی من 
برگرد!


هرگز دوباره باز نخواهی گشت
و من تمام شب 
این کوچه باغ دهکده را
با گام های خسته طوافی دوباره خواهم کرد.
و شکوه ی ترا،
تا صبح
        _تا طلوع سحر_ با ستاره خواهم کرد.

وقتی سکوت دهکده را،
برگشت گله های هیاهوگر،
آشفته می کند.

وقتی که روی کوه،
خورشید،
چون جام شراب
                     فرو می ریزد.
و باد،
این اسب،
             اسب سرکش ناشاد،
آشفته یال و سم به زمین کوبان،
در کوچه باغ دهکده می پیچد،
یاد از تو کنم.
آیا دوباره باز نخواهی گشت؟
و من،
از شهریاران بریده،به ده اوفتاده را،
تا شهر شور و عشق نخواهی برد؟

آیا دوباره باز نخواهی گشت؟
تا سبزه های دشت،
و ساقه های لاله ی عباسیف
وبوته های پونه ی وحشی،
                                     _به رقص برخیزند
تا آب چشمه گردسفر را،
زان روی تابناک بشوید
و از تن تو
             _این تن تندیس مرمرین
گرد و غبار خاک بشوید

آیا دوباره باز نخواهی گشت؟
آیا سمند سرکش راف
چابک سوار چیره نخواهی شد؟
چون تک سوارها
هر روز گرد دهکده،
هی هی کنان طواف نخواهی کرد؟


آنگه مرا،رها شده از خویش
راهیه کوه قاف نخواهی کرد؟

بیهوده انتظار ترا دارم
دانم دگر تو بازنخواهی گشت
هر چند
اینجا بهشت شاد خدایان است
بی تو برای من
این سرزمین غم زده زندان است



در هر غروب،
در امتداد شب،
من هستم و تمامت تنهایی پ،
با خویشتن نشستن.
در خویشتن شکستن

این راز سر به مهر،
تا کی درون سینه نهفتن.
گفتن.
بی هیچ باک و دلهره گفتن.
یاری کن،
مرا به گفتن این راز،
                     _یاری کن.

ای روی تو به تیره شبان آفتاب روز
می خواهمت هنوز...

"حمید مصدق"



آخرین ویرایش: یکشنبه 22 بهمن 1391 08:26 ب.ظ

 
پنجشنبه 26 بهمن 1391 06:56 ب.ظ
یاسی عزیزم.سلام...
ممنون دوست خوبم...هر خطش را خواندم و گریه کردم...ممنون که درکم می کنی...امشب رفتم پیج مشترکمون...اونجا شده مثل گورستان عشقمون...هنوز برام باور نکردنیه...برام دعا کن...
یاسمین
سلام قشنگم
قابل تو رو نداره دوستم:* ... نخواستم ناراحتت کنم ببخش عزیزم ... وظیفه ی یه دوست که دوره حداقل اینه که درک کنه ببخش که بیشتر از این نمی تونم برات کاری کنم... بمیرم برای دلت عزیزم
ایشالا همه چیز درست میشه برات دعا می کنم:*
چهارشنبه 25 بهمن 1391 12:01 ب.ظ
تقدیم به باران گل:وقتی تنهایی بدون خدا همه رو بیرون کرده تا خودت باشی و خودش!
*خدایا!
کمکم کن؛ پیمانی را که در طوفان با تو بستم در آرامش
فراموش نکنم.
ایشالله به آرامش دست پیدا کنه
یاسمین
مرسی مهربونم
ممنون از لطفت براش دعا کن:*
یکشنبه 22 بهمن 1391 10:58 ب.ظ
وبه خوبی داری .مطالبت عالین.به منم سر بزنی خوشحال میشم.
یاسمین
ممنون
چشم حتما میام:)
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.