تبلیغات
آبی،خاکستری،سیاه - مطالب دفترچه ی قدیمی

نجواها

دوشنبه 23 بهمن 1391 07:29 ب.ظنویسنده : یاسمین

 
رستنی ها کم نیست،
من و تو کم بودیم
خشک و پژمره و تار ،
روی زمین خم بودیم.

گفتنی ها کم نیست،
من و تو کم گفتیم
مثل هذیان دم مرگ، 
                        _از آغاز،
اینچنین درهم و برهم گفتیم.

دیدنی ها کم نیست،
من و تو کم دیدیم
بی سبب از پاییز،
جای میلاد اقاقیها را پرسیدیم!...


"شهیار قنبری"

آخرین ویرایش: دوشنبه 23 بهمن 1391 07:39 ب.ظ

 

روزیکه تو بیایی

چهارشنبه 12 مهر 1391 05:39 ب.ظنویسنده : یاسمین

 
روزی ما دوباره کبوترهایمان را پیدا خواهیم کرد
و مهربانی دست زیبایی را خواهد گرفت.
...
روزیکه دیگر درهای خانه شان را نمی بندند
قفل 
      افسانه ایست و 
   قلب
         برای زندگی بس است.
...
روزیکه تو بیایی
برای همیشه بیایی
و مهربانی با زیبایی یکسان شود
روزیکه ما دوباره برای کبوترهایمان دانه بریزیم...
و من آنروز را انتظار می کشم
حتی روزی
               که دیگر
                          نباشم.

"احمد شاملو"

آخرین ویرایش: - -

 

حاجت

چهارشنبه 12 مهر 1391 05:37 ب.ظنویسنده : یاسمین

 
التماس به خدا عزت است
اگر بر آورده شود حاجت است 
اگر برآورده نشد حکمت است

التماس به خلق ذلت است
اگر برآورده شود منت است
اگر برآورده نشد خفت است

آخرین ویرایش: - -

 

پرسشی دارم

جمعه 7 مهر 1391 12:49 ق.ظنویسنده : یاسمین

 
خــدایا پــرســـشـی دارم...

رهــا کـــن آسـمـان هـا را ، بـیـا ایـن جـا قـضـاوت کـن

بـبـیـنـم در زمـیـن یـک مــرد پـیـدا مــی کـنــی یـا نــه؟

تـو هـم مـثـل هـمـه ، امـروز و فـردا مـی کـنـی یـا نـه؟

بـنـدگـانـت را از نـنـگ آدم بـودن و بـیـهــــوده فــرسودن ، مبـــرّا می کنی یا نه ؟

بـــرای آخــــریـن پــرســـــش


قیامت را بگو ، مـــــــــردانه ، برپا می کنی یا نه ؟

آخرین ویرایش: - -

 

دروغ و حقیقت

سه شنبه 4 مهر 1391 09:25 ب.ظنویسنده : یاسمین

 
یک روز دروغ به حقیقت گفت:بریم دریا شنا کنیم.
حقیقت ساده پذیرفت.
آنها کنار دریا رفتند
حقیقت تا لباس هایش را در آورد دروغ آنها را دزدید و فرار کرد.
از آن پس حقیقت عریان و زشت است
ولی دروغ در لباس حقیقت زیباست.

آخرین ویرایش: - -

 

؟

سه شنبه 10 مرداد 1391 05:05 ب.ظنویسنده : یاسمین

 
شمع را از این خانه برون بایدو 
کشتن
تا که همسایه نداند که تو در خانه ی مایی.

"سعدی"

آخرین ویرایش: - -

 

لب خاموش

سه شنبه 10 مرداد 1391 04:59 ب.ظنویسنده : یاسمین

 
امشب به قصه ی دل من گوش می کنی
فردا مرا چو قصه فراموش می کنی

این در همیشه در صدف روزگار نیست
می گویمت،ولی تو کجا گوش می کنی؟

دستم نمی رسد که در آغوش گیرمت
ای ماه با که دست در آغوش می کنی؟

در ساغر تو چیست که با جرعه ی نخست
هشیار و مست را همه مدهوش می کنی؟

می ،جوش می زند به دل خم،بیا،ببین
یادی اگر ز خون سیاووش می کنی

گر گوش می کنی سخنی خوش بگویمت
بهتر ز گوهری که تو در گوش می کنی

جام جهان ز خون دل عاشقان پر است
حرمت نگاه دار اگرش نوش می کنی

سایه،چو شمع،شعله در افکنده ای به جمع
زین داستان که با لب خاموش می کنی

"هوشنگ ابتهاج"

آخرین ویرایش: - -

 

جام اگر بشکست

جمعه 6 مرداد 1391 06:18 ب.ظنویسنده : یاسمین

 
زندگی در چشم من شبهای بی مهتاب را ماند
شعر من نیلوفر پژمرده در مرداب را ماند
ابر بی باران اندوهم،
خار خشک سینه ی کوهم.

سالها رفته است کز هر آرزو خالی است آغوشم
نغمه پرداز جمال و عشق بودم،آه
حالیا خاموش خاموشم
یاد از خاطر فراموشم
روز،چون گل می شکوفد بر فراز کوه
عمر پرپر می شود این نو شکفته در سکوت دشت
روزها اینگونه پرپر گشت
لحظه های بی شکیب عمر
چون پرستوهای آرام
رهروان را چشم حسرت باز


اینک اینجا شعر و ساز و باده آمادست
من_که جام هستی ام از اشک لبریز است_می پرسم:
"در پناه باده باید رنج دوران را ز خاطر برد؟
با فریب شعر باید زندگی را رنگ دیگر داد؟
در نوای ساز باید ناله های روح را گم کرد؟"
ناله ی من می ترواد از در و دیوار 
آسمان _اما_سراپا،گوش و خاموش است!
همزبانی نیست تا گویم به زاری،ای دریغ
دیگرم مستی نمی بخشد شراب
جام من خالی شده است از شعر ناب
ساز من فریادهای بی جواب 
نرم نرم از راه دور
روز چون گل می شکوفد بر فراز کوه
روشنایی می رود از آسمان،بالا
ساغر ذرات هستی از شراب نو سرشار است،اما من
همچنان در ظلمت شبهای بی مهتاب
همچنان پژمرده در پهنای این مرداب
همچنان لبریز از اندوه،می پرسم:
"جام اگر بشکست،
                             ساز اگر بشکست،
                                                         شعر اگر دیگر به دل ننشست؟"

"فریدون مشیری"

آخرین ویرایش: - -

 

شبی با او سحر کردن

جمعه 6 مرداد 1391 06:01 ب.ظنویسنده : یاسمین

 
شبی با او سحر کردن به عمر جاودان ارزد
که لعلش راحت روح است و لبخندش به جان ارزد

گرم با بوسه ای شیرین کند کام،آن گل گیلان
به کوه و جنگل و دریا،به صد مازندران ارزد

ندیدم ذره ای مهرت،ولی ای تاج مه رویان
همان قهرت به الطاف خدای مهربان ارزد

سلام یک صباحت،راستی را گر زمن پرسی
به شبهای بهشت اندر نعیم بیکران ارزد

مرا درویش و رسوا کرد شور عشق و خرسندم
که دیدار چمن،باری به ترک آشیان ارزد

من این درویشی وعسرت به سلطانی نخواهم داد
که این تاج از سر عشق است و صد ملک جهان ارزد

جهان یک سر نمی ارزد دمی با غم به سر بردن
شبی با او سحر کردن به عمر جاودان ارزد

"مهدی اخوان ثالث"



آخرین ویرایش: جمعه 6 مرداد 1391 06:32 ب.ظ

 

شمع جوانی

چهارشنبه 4 مرداد 1391 03:12 ب.ظنویسنده : یاسمین

 
جوانی شمع ره کردم که یابم زندگانی را
نجستم زندگانی را و گم کردم جوانی را

کنون با بار پیری آرزومندم که برگردم
به دنبال جوانی،کره راه زندگانی را

به یاد یار دیرین،کاروان گم کرده را مانم
که شب در خواب بیند،همرهان کاروانی را

بهاری بود و ما را هم شکر خوابی و رویایی
چه غفلت داشتیم ای گل شبیخون خزانی را

چه بیداری تلخی بود زان خواب خوش مستی
که در کامم به زهرآلود،شهد شادمانی را

سخن با من نمی گویی الا ای همزبان دل
خدا را با که گویم شکوه ی بی همزبانی را

نسیم زلف جانان کو که چون برگ خزان دیده
به پای سرو خود دارم،هوای جانفشانی را

به چشم آسمانی گردشی داری،بلای جان
خدا را برمگردان این بلای آسمانی را

نمیری شهریار از شعر شیرین روان گفتن
که از آب بقا جویند،عمر جاودانی را.

"شهریار"

آخرین ویرایش: چهارشنبه 4 مرداد 1391 03:26 ب.ظ

 

حالا چرا؟!

چهارشنبه 4 مرداد 1391 02:49 ب.ظنویسنده : یاسمین

 
آمدی جانم به قربانت، ولی حالا چرا؟
بی وفا حالا که من افتاده ام از پا چرا؟

نوشدارویی و بعد از مرگ سهراب اومدی
سنگدل! این زودتر می خواستی، حالا چرا؟

عمر ما را مهلت امروز و فردای تو نیست 
من که یک امروز مهمان توام،فردا چرا؟

نازنینا،ما به ناز تو جوانی داده ایم
دیگر اکنون با جوانان ناز کن،با ما چرا؟

وه که با این عمرهای کوته بی اعتبار
این همه غافل شدن از چون منی شیدا چرا؟

شور فرهادم بپرسش سر به زیر افکنده بود
ای لب شیرین،جواب تلخ سربالا چرا؟

ای شب هجران،که یکدم در تو چشم من نخفت
اینقدر با بخت خواب آلود من،لالا چرا؟

آسمان چون جمع مشتاقان پریشان می کند
در شگفتم من،نمی پاشد ز هم دنیا چرا؟

در خزان هجر گل،ای بلبل طبع حزین
خامشی شرط وفاداری بود،غوغا چرا؟

شهریارا، بی حبیب خود نمی کردی سفر
این سفر راه قیامت می روی، تنها چرا؟


"شهریار"


آخرین ویرایش: - -

 

"کوچه"

یکشنبه 1 مرداد 1391 05:26 ب.ظنویسنده : یاسمین

 
بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم،
همه تن چشم شدم خیره بدنبال تو گشتم،
شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم،
شدم آن عاشق دیوانه که بودم.


در نهانخانه ی جانم گل یاد تو درخشید.
باغ صد خاطره خندید،
عطر صد خاطره پیچید. 
یادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم.
پر گشودیم و در آن خلوت دل خواسته گشتیم.

ساعتی برلب آن جوی نشستیم.
تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت،
من همه محوتماشای نگاهت.

آسمان صاف و شب آرام.
بخت خندان و زمان رام.
خوشه ی ماه فرو ریخته در آب،
شاخه ها دست برآورده به مهتاب.
شب و صحرا و گل وسنگ،
همه دل داده به آواز شباهنگ.

یادم آید تو به من گفتی:"از این عشق حذر کن!
لحظه ای چند بر این آب نظر کن!
آب،آیینه ی عشق گذران است،
تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است!
باش فردا که دلت با دگران است!
تا فراموش کنی،چندی از این شهر سفر کن!"

با تو گفتم:"حذر از عشق؟ ندانم
سفر از پیش تو؟
هرگز، نتوانم 

روز اول که دل من به تمنای تو پر زد
چون کبوتر لب بام تو نشستم
تو به من سنگ زدی!من نه رمیدم،نه گسستم."

باز گفتم که:"تو صیادی و من آهوی دشتم!
تا به دام تو درافتم همه جا گشتم و گشتم!
حذر از عشق، ندانم
سفر از پیش تو هرگز نتوانم،نتوانم!"

اشکی از شاخه فرو ریخت!
مرغ شب ناله ی تلخی زد و بگریخت!
اشک در چشم تو لرزید
ماه برعشق تو خندید!
یادم آید که دگر از تو جوابی نشنیدم.
پای در دامن اندوه کشیدم.
نگسستم،نرمیدم...

رفت در ظلمت غم آن شب و شبهای دگر هم!
نه گرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم!
نه کنی دیگر از آن کوچه گذر هم...!

بی تو اما،به چه حالی
من از آن کوچه گذشتم...

"فریدون مشیری"

                         

آخرین ویرایش: یکشنبه 1 مرداد 1391 05:52 ب.ظ

 

دل نوشته

جمعه 30 تیر 1391 02:04 ب.ظنویسنده : یاسمین

 
                                      دیگر دوستت ندارم
                                در عسل تیره ی چشمانت
                                    زنبوری ست در پرواز

آخرین ویرایش: - -

 

آنکه اول بیاید

سه شنبه 20 تیر 1391 04:42 ب.ظنویسنده : یاسمین

 
به انتظار نمان
که انتظار سهم تو نیست
تنهایی تو،انتظار تو،مرا دزدیده
چشمانت را به در ندوز
که انتظار سهم تو نیست
چشم به راه نمان
آنکه اول از در بیاید گمشده ی من است
چشمانت را به در ندوز.


                         "سمیرا"

آخرین ویرایش: - -

 

مرا بخواب

دوشنبه 19 تیر 1391 03:42 ب.ظنویسنده : یاسمین

 
من حضور خویشتن را وقتی دریافتم
که دریافتم تو در کنار منی
مرا نگاه کن
              تا چندان بر خاک پیش چشمانت برقصم
که پنداری نخستین کلامیکه نیاکانم
                                              در غار سرپوشیده نقش کرده بودند
                                                                       شکل رقص تو بود.
تا صبح تنم 
                در آغوش لبانم
                                     مرا بخواب.

                                     "سعید پارسیژ"

آخرین ویرایش: - -

 

تعداد کل صفحات ( 2 ) 1 2