تبلیغات
آبی،خاکستری،سیاه - مطالب از بزرگان

...

سه شنبه 17 آذر 1394 10:12 ق.ظنویسنده : فروغ پاک فطرت

 

Image and video hosting by TinyPic
تو چه ساده ای و من،چه سخت
تو پرنده ای و من،درخت
آسمان همیشه مال توست
ابر،زیر بال توست
من،ولی همیشه گیر کرده ام.
تو به موقع می رسی و من،
سال هاست دیر کرده ام.
***
خوش به حال تو که می پری!
راستی چرا
دوست قدیمی ات_درخت را _با خودت نمی بری؟
***
فکر می کنم توی آسمان جا برای یک درخت هست.
هیچ کس در بزرگ باغ آفتاب را روی ما نبست.
یا بیا و تکه ای از آسمان برای من بیار 
یا مرا ببر توی آسمان آبی ات بکار.
***
خواب دیده ام دستهای من آشیانه تو میشود.
قطره قطره قلب کوچکم آب و دانه تو میشود.
میوه ام:سیب سرخ آفتاب
برگهای تازه ام:ورق ورق نور ناب.
***
خواب دیده ام شب ستاره ها از تمام شاخه های من تاب میخورند.
ریشه های تشنه ام توی حوض خانه خدا آب می خوردند.
***
من همیشه خواب دیده ام ولی...
راستی،هیچ فکر کرده ای یک درخت توی باغ آسمان چقدر دیدنی ست!
ریشه های ما اگرچه گیر کرده است 
میوه های آرزو،ولی رسیدنی ست
                                                                                                                        
                                                                                                                                                    عرفان نظرآهاری


آخرین ویرایش: سه شنبه 17 آذر 1394 11:58 ق.ظ

 

باش

پنجشنبه 8 خرداد 1393 11:47 ق.ظنویسنده : فروغ پاک فطرت

 

هر چه هستی باش ، اما کاش ...
نه ، جز اینم آرزویم نیست
هر چه هستی باش

اما باش ...


" قیصر امین پور " 



آخرین ویرایش: - -

 

به خودت فرصت بده...

جمعه 15 آذر 1392 01:14 ب.ظنویسنده : یاسمین

 

به خودت این فرصت را بده تا بگویی:
«مرا ببخش»،
«متاسفم»،
«خواهش میکنم»،
«ممنونم»
و از تمام عبارات زیبا و مهربانی که بلدی استفاده کن.
هیچکس تو را به خاطر نخواهد آورد اگر افکارت را چون رازی در سینه محفوظ داری.
خودت را مجبور به بیان آنها کن.
به دوستان و همه‌ء آنهایی که دوستشان داری،بگو چقدر برایت اهمیت دارند.
اگر نگویی فردایت مثل امروز خواهد بود...



"گابریل_گارسیا_مارکز"


آخرین ویرایش: جمعه 15 آذر 1392 01:15 ب.ظ

 

پرواز کبوتر ممنوع است

یکشنبه 19 آبان 1392 10:16 ق.ظنویسنده : یاسمین

 

بـه نـو كردن مـــاه
بر بـام شــدم
با عقیـق و سبزه و آینــه.
داسی سـرد بر آسمان گذشت
كه پرواز كبوتر ممنـــــــوع است.

صنوبرها به نجـوا چیزی گفتند
و گزمگان به هیاهوی ، شمشیر در پرندگان نهادنـد.

مـــــاه
بر نیامد

احمد شاملو


آخرین ویرایش: یکشنبه 19 آبان 1392 10:34 ق.ظ

 

زمستان

شنبه 18 آبان 1392 10:18 ب.ظنویسنده : یاسمین

 

باز من دیوانه ام، مستم
باز می لرزد، دلم، دستم
باز گویی در جهان دیگری هستم
های! نخراشی به غفلت گونه ام را، تیغ
های، نپریشی صفای زلفکم را، دست
و آبرویم را نریزی، دل
ای نخورده مست
لحظه ی دیدار نزدیک است...!

مهدی اخوان ثالث


آخرین ویرایش: شنبه 18 آبان 1392 10:18 ب.ظ

 

تلنگر

شنبه 18 آبان 1392 10:13 ب.ظنویسنده : یاسمین

 

جالب‌ترین خصوصیت بشر تناقض است!
به شدت عجله داریم بزرگ شویم،
و بعد دلمان برای کودکی از دست رفته‌مان تنگ می‌شود.
برای پول در آوردن خودمان را مریض می‌کنیم،
بعد تمام پولمان را خرج می‌کنیم تا دوباره سالم شویم.
طوری زندگی می‌کنیم که انگار هرگز نمی‌میریم،
و طوری می‌میریم که انگار هرگز زندگی نکرده‌ایم...

پائولو کوئلیو


آخرین ویرایش: - -

 

مهربان باش

پنجشنبه 13 تیر 1392 03:27 ب.ظنویسنده : فروغ پاک فطرت

 

نیما یوشیج در جشن یک سالگی فرزندش نوشت :

پسرم !

یک بهار ، یک تابستان ، یک پاییز و یک زمستان را دیدی !

از این پس همه چیز جهان تکراری است جز مهربانی ...

پس تا میتوانی مهربان باش !!!


آخرین ویرایش: - -

 

عکس

دوشنبه 3 تیر 1392 05:12 ب.ظنویسنده : فروغ پاک فطرت

 


عکس‌های قشنگ ، دلیل بر زیبایی تو نیست ،


ساخت دست عکاس است ...


درونت را زیبا کن که مدیون هیچ عکاسی نباشی ...


"مرحوم خسرو شکیبایی"


آخرین ویرایش: - -

 

شجاع

سه شنبه 28 خرداد 1392 09:39 ق.ظنویسنده : فروغ پاک فطرت

 


شجاع باش ...


حتی اگر نیستی وانمود کن که هستی !

هیچکس نمی تواند تفاوت بین این دو را تشخیص دهد ...

"جکسن براون"


آخرین ویرایش: - -

 

دوست داشتن

سه شنبه 28 خرداد 1392 09:36 ق.ظنویسنده : فروغ پاک فطرت

 



پدرم می گفت


پدر بزرگت


دوستت دارم را


یک بار هم به زبان نیاورد


مادر بزرگت -اما


یک قرن با او عاشقی کرد



                                              اظهار عشق را به زبان احتیاج نیست

چندان که شد نگه به نگه آشنا، بس است

آخرین ویرایش: - -

 

نذر...

سه شنبه 21 خرداد 1392 08:41 ق.ظنویسنده : فروغ پاک فطرت

 
نذر کرده ام

یک روزی که خوشحال تر بودم

بیایم و بنویسم که

زندگی را باید با لذت خورد

که ضربه های روی سر را باید آرام بوسید

و بعد لبخند زد و دوباره با شوق راه افتاد.

یک روزی که خوشحال تر بودم

می آیم و می نویسم که

این نیز بگذرد

مثل همیشه که همه چیز گذشته است و

آب از آسیاب و طبل طوفان از نوا افتاده است.

یک روزی که خوشحال تر بودم

یک نقاشی از پاییز میگذارم, که یادم بیاید زمستان تنها فصل زندگی نیست

زندگی پاییز هم می شود, رنگارنگ, از همه رنگ, بخر و ببر!

یک روزی که خوشحال تر بودم

نذرم را ادا می کنم

تا روزهایی مثل حالا 

که خستگی و ناتوانی لای دست و پایم پیچیده است

بخوانمشان

و یادم بیاید که 

هیچ بهار و پاییزی بی زمستان مزه نمی دهد

و

هیچ آسیاب آرامی بی طوفان.

مهدی اخون ثالث 


آخرین ویرایش: - -

 

ترجمه شعرهایی از پابلو نرودا:

چهارشنبه 28 فروردین 1392 12:48 ق.ظنویسنده : یاسمین

 



 به آرامی آغاز به مردن می‌کنی اگر سفر نکنی،

اگر کتابی نخوانی، اگر به اصوات زندگی گوش ندهی،

اگر از خودت قدردانی نکنی. به آرامی آغاز به مردن می‌کنی

زمانی که خودباوری را در خودت بکشی،

وقتی نگذاری دیگران به تو کمک کنند.

به آرامی آغاز به مردن می‌کنی

اگر برده عادات خود شوی، اگر همیشه از یک راه تکراری بروی ...

اگر روزمرّگی را تغییر ندهی اگر رنگهای متفاوت به تن نکنی،

 یا اگر با افراد ناشناس صحبت نکنی. تو به آرامی آغاز به مردن می‌کنی

اگر از شور و حرارت، از احساسات سرکش،

و از چیزهایی که چشمانت را به درخشش وامی‌دارند و ضربان قلبت را تندتر می‌کنند، دوری کنی . . .،

تو به آرامی آغاز به مردن می‌کنی

اگر هنگامی که با شغلت،‌ یا عشقت شاد نیستی،

آن را عوض نکنی اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نکنی

 اگر ورای رویاها نروی،

اگر به خودت اجازه ندهی که حداقل یک بار در تمام زندگیت ورای مصلحت‌اندیشی بروی . . . -

 امروز زندگی را آغاز کن!

امروز مخاطره کن!

امروز کاری کن!

نگذار که به آرامی بمیری!

شادی را فراموش نکن ...


ترجمه‏ ی احمد شاملو


آخرین ویرایش: چهارشنبه 28 فروردین 1392 12:54 ق.ظ

 

برخیز

پنجشنبه 24 اسفند 1391 02:50 ب.ظنویسنده : فروغ پاک فطرت

 


مهم نیست اگر زمین بخورید، مهم دوباره برخاستن است .


"ونیسنت لمباردی"


آخرین ویرایش: - -

 

نجواها

دوشنبه 23 بهمن 1391 07:29 ب.ظنویسنده : یاسمین

 
رستنی ها کم نیست،
من و تو کم بودیم
خشک و پژمره و تار ،
روی زمین خم بودیم.

گفتنی ها کم نیست،
من و تو کم گفتیم
مثل هذیان دم مرگ، 
                        _از آغاز،
اینچنین درهم و برهم گفتیم.

دیدنی ها کم نیست،
من و تو کم دیدیم
بی سبب از پاییز،
جای میلاد اقاقیها را پرسیدیم!...


"شهیار قنبری"

آخرین ویرایش: دوشنبه 23 بهمن 1391 07:39 ب.ظ

 

در خویش شکستن...

یکشنبه 22 بهمن 1391 07:03 ب.ظنویسنده : یاسمین

 
سلام دوستان
ممنون که با ما همراه هستید
این شعری که می خوام بنویسم رو می خوام به دوست گل و مهربونم باران عزیزم تقدیم کنم به این امید که یه روزی آرامش رو دوباره بدست بیاره
باران جان این وب رو کسایی که تو رو میشناسن نمی دونن واسه همین اسمت رو آوردم
می خوام بدونی دوستت دارم و برات بهترینها رو آرزومندم دوستم 


دردی،
   _عظیم دردی ست
با خویش نشستن،
در خویش ش
                   ک 
                      س
                           ت
                               ن
وقتی به کوچه باغ
می برد بوی دلکش ریحان را
بر بال های خسته ی خود باد
گویی که بوی زلف تو می داد

وقتی که گام سحر ربای تو
از پله های وهم سحرگاهی
گرم فرار بود
در چشم های من،
ابر بهار بود.

برگرد!
در این غروب سخت پر از درد
محبوب من به بدرقه ی من 
برگرد!


هرگز دوباره باز نخواهی گشت
و من تمام شب 
این کوچه باغ دهکده را
با گام های خسته طوافی دوباره خواهم کرد.
و شکوه ی ترا،
تا صبح
        _تا طلوع سحر_ با ستاره خواهم کرد.

وقتی سکوت دهکده را،
برگشت گله های هیاهوگر،
آشفته می کند.

وقتی که روی کوه،
خورشید،
چون جام شراب
                     فرو می ریزد.
و باد،
این اسب،
             اسب سرکش ناشاد،
آشفته یال و سم به زمین کوبان،
در کوچه باغ دهکده می پیچد،
یاد از تو کنم.
آیا دوباره باز نخواهی گشت؟
و من،
از شهریاران بریده،به ده اوفتاده را،
تا شهر شور و عشق نخواهی برد؟

آیا دوباره باز نخواهی گشت؟
تا سبزه های دشت،
و ساقه های لاله ی عباسیف
وبوته های پونه ی وحشی،
                                     _به رقص برخیزند
تا آب چشمه گردسفر را،
زان روی تابناک بشوید
و از تن تو
             _این تن تندیس مرمرین
گرد و غبار خاک بشوید

آیا دوباره باز نخواهی گشت؟
آیا سمند سرکش راف
چابک سوار چیره نخواهی شد؟
چون تک سوارها
هر روز گرد دهکده،
هی هی کنان طواف نخواهی کرد؟


آنگه مرا،رها شده از خویش
راهیه کوه قاف نخواهی کرد؟

بیهوده انتظار ترا دارم
دانم دگر تو بازنخواهی گشت
هر چند
اینجا بهشت شاد خدایان است
بی تو برای من
این سرزمین غم زده زندان است



در هر غروب،
در امتداد شب،
من هستم و تمامت تنهایی پ،
با خویشتن نشستن.
در خویشتن شکستن

این راز سر به مهر،
تا کی درون سینه نهفتن.
گفتن.
بی هیچ باک و دلهره گفتن.
یاری کن،
مرا به گفتن این راز،
                     _یاری کن.

ای روی تو به تیره شبان آفتاب روز
می خواهمت هنوز...

"حمید مصدق"



آخرین ویرایش: یکشنبه 22 بهمن 1391 07:26 ب.ظ

 

تعداد کل صفحات ( 9 ) 1 2 3 4 5 6 7 ...