تبلیغات
آبی،خاکستری،سیاه - مطالب شازده کوچولو

تکه های از شازده کوچولو

پنجشنبه 8 تیر 1391 06:07 ب.ظنویسنده : یاسمین

 
شازده کوچولو
روباه شازده کوچولو را یاد گلش انداخت
و گفت ارزش گل تو به قدر عمری است که پاش صرف کردی
شازده کوچولو تکرار کرد تا یادش بماند
و روباه گفت:انسانها این حقیقت را فراموش کرده اند اما تو نباید فراموش کنی تو تا زنده ای نسبت به چیزی که اهلی کردی مسئولی 
تو مسئول گلتی.
                            با تشکر از فروغ عزیزم

آخرین ویرایش: - -

 

تکه های از شازده کوچولو

چهارشنبه 7 تیر 1391 07:08 ب.ظنویسنده : یاسمین

 
"آن روزها نتوانستم چزی بفهمم.می بایست روی کرد و کار او درباره اش قضاوت می کردم نه از روی گفتارش... عطرآگینم می کرد.دلم را روشن می کرد.نمی بایست ازش بگریزم.می بایست به مهر و محبتی که پشت آن کلک های معصومانه اش پنهان بود پی می بردم.گل ها پر اند از این جور تضادها.اما خب دیگر،من خام تر از آن بودم که راه دوست داشتنش را بدانم!"

"البته ما روی سیاره مان زمین کوچک تر از آن هستیم که آتشفشان هامان را پاک و دوده گیری کنیم و برای همین است که گاهی آن جور اسباب زحمت مان می شوند."

"خودت را محاکمه کن.این کار مشکل تر هم هست.محاکمه کردن خود از محاکمه کردن دیگران خیلی مشکل تر است.اگر توانستی در مورد خودت قضاوت درستی بکنی معلوم میشود یک فرزانه ی تمام عیاری.

من هر جا باشم می توانم خودم را محاکمه کنم..."


"این آدم بزرگا راستی راستی چقدر عجیبند!"


"آخر برای خودپسندها دیگران فقط یک مشت ستایشگرند.

آن ها جز ستایش خودشان چیزی را نمی شنوند..."


"_می می زنم.

_که فراموش کنم.

_سر شکسته گیم را.

_سر شکستگی می خواره بودنم را.

_این آدم بزگ ها راستی راستی چقدر عجیبند!"



"چیزی که زیبا باشد بی گفتگو مفید هم هست..."


"شازده کوچولو به فانوسبان نگاه کرد و حس کرد این مرد را که تا این حد به دستور وفادار است دوست می دارد...

دست کم این یکی به چیزی جز خودش مشغول است..."


"اما آتشفشان های خاموش می توانن از نو بیدار شوند..."


"ستاره ها واسه این روشنند که هرکسی بتواند یک روز مال خودش را پیدا کند!..."


"پیش آدم ها هم احساس تنهایی می کنی..."


"آدم ها؟گمان کنم ازشان شش هفت تایی باشد.سال ها پیش دیدم شان. منتها خدا می داند کجا می شود پیدایشان کرد.باد این ور و آن ور می بردشان.نه اینکه ریشه ندارند؟این بی ریشه گی حسابی اسباب دردسرشان شده."


"شازده کوچولو گفت:پی دوست می گردم.اهلی کردن یعنی چی؟
روباه گفت:چیزی است که پاک فراموش شده.معنیش ایجاد علاقه کردن است.

تو تا وقتی که زنده ای نسبت به آنی که اهلی کرده ای مسئولی..."


"آدم ها دیگر برای سر در آوردن از چیزها وقت ندارند.همه چیز را همین جور حاضر آماده از دکان ها می خرند.اما چون دکانی نیست که دوست معامله کند آدم ها مانده اند بی دوست..."


"جز با چشم دل هیچی را چنان که باید نمی شود دید.نهاد و گوهر را چشم سر نمی بیند."


اینا یه سری از تکه های شازده کوچولو بود که من خیلی دوسشون دارم
در واقع من کتاب شازده کوچولو رو خیلی دوست دارم کلی ازش خاطره دارم 
هروقت این کتاب رو باز می کنم یاد دوران خوش دبیرستانم میفتم این کتاب رو بیشتر از 10 دفعه با دوست عزیزم تارا خونده بودم البته با قصیده ی آبی،خاکستری،سیاه که همه رو از حفظ بودیم و تو روزای بارونی با هم کلی زیر بارون راه میرفتیم و با هم می خوندیم و  ...
یاد اون روزا بخیر هم دلم برای اون روزا تنگ شده هم برای تارا خیلی وقته ندیدمش بیشتر از یک ساله و شاید به این زودی ها هم نتونم ببینمش


 

آخرین ویرایش: شنبه 10 تیر 1391 02:29 ب.ظ