تبلیغات
آبی،خاکستری،سیاه - مطالب فرستاده های فروغی

تن + ها

یکشنبه 1 مرداد 1391 03:22 ب.ظنویسنده : فروغ پاک فطرت

 

چرا می گویند "ها" علامت جمع است ؟! 

"تن" را که با "ها" جمع کنی خودت می مانی و خودت !


آخرین ویرایش: - -

 

پاییز ....پاییز ....پاییز

یکشنبه 1 مرداد 1391 03:07 ب.ظنویسنده : فروغ پاک فطرت

 

وقتی که می رفتی، بهار بود 

تابستان که نیامدی، پاییز شد

پاییز که برنگشتی، پاییز ماند 

زمستان که نیایی، پاییز می ماند

تو را به دل پاییزی ات

فصلها را به هم نریز ...


آخرین ویرایش: - -

 

کم کم....

یکشنبه 1 مرداد 1391 11:06 ق.ظنویسنده : فروغ پاک فطرت

 
  • کم کم یاد خواهی گرفت تفاوت ظریف میان نگهداشتن یک دست و زنجیر کردن یک روح را
    اینکه عشق تکیه کردن نیست و رفاقت، اطمینان خاطر و یاد می‌گیری که بوسه‌ها قرارداد نیستند و هدیه‌ها، معنی عهد و پیمان نمی‌دهند.
    کم کم یاد میگیری...
    که حتی نور خورشید هم می‌سوزاند اگر زیاد آفتاب بگی
    ری
  • باید باغِ خودت را پرورش دهی به جای اینکه منتظر کسی باشی تا برایت گل بیاورد.
    یاد میگیری که میتوانی تحمل کنی
    که محکم باشی پای هر خداحافظی
    یاد می‌گیری که خیلی می‌ارزی.

                                                                             
                                                                             

آخرین ویرایش: یکشنبه 1 مرداد 1391 03:12 ب.ظ

 

زندگی خوردن و خوابیدن نیست

یکشنبه 1 مرداد 1391 10:45 ق.ظنویسنده : فروغ پاک فطرت

 
زندگی خوردن و خوابیدن نیست

انتظار و هوس و دیدن و نادیدن نیست.

زندگی چون گل سرخی است

پر از خار و پر از برگ و پر از عطر لطیف.

یادمان باشد اگر گل چیدیم

......عطر و برگ و گل و خار همه همسایه دیوار به دیوارهمند.....


                                                                                                                     دکتر شریعتی


آخرین ویرایش: - -

 

خنده-گریه

یکشنبه 1 مرداد 1391 10:33 ق.ظنویسنده : فروغ پاک فطرت

 
پرسیدم:

چرا گریه می کنی ؟

گفت :

دلم گرفته تحمل نا مهربونی ها رو ندارم .

گفتم:

ولی زندگی برا من قشنگه ،

سختی هامو یه پیام از طرف خدا می دونم ،

دردامو هیچ وقت بزرگ نمی دونم ،

از هر فرصتی برا شادی و خنده و خوشی استفاده می کنم ،

دلم پره از امید ، مگه دیروز که این همه غصه خوردی امروز اتفاقی افتاد ؟

ولی لذت شادی و دلخوشی من سالهاست که با منه .

نفس عمیقی کشید و گفت :

اشتباه می کنی ، زندگی فقط خنده نیست ،

خیلی موقع ها باید گریه کرد تا معنی خنده رو فهمید ،

درک شادی بدون غصه ممکن نیست ،

باید معنی شب رو درک کنی تا روز رو با تمام وجودت احساس کنی ،

زندگی نصفش خنده است و نصفش غم و ...


نگاهی به قیافه من کرد و بلند شد و رفت .

و من ساعتها درباره حرفش فکر کردم ...

و در آخر به طرز فکرش خندیدم !
آخرین ویرایش: - -

 

ماندن

شنبه 31 تیر 1391 01:18 ب.ظنویسنده : فروغ پاک فطرت

 
کسانی که شما را دوست دارند حتی اگر هزار دلیل برای رفتن وجود داشته باشد

هرگز رهایتان نخواهند کرد

آنها یک دلیل برای ماندن خواهند یافت...

آخرین ویرایش: - -

 

شروع...

شنبه 31 تیر 1391 01:15 ب.ظنویسنده : فروغ پاک فطرت

 

رفتم نشستم کنارش..
گفتم: برای چی نمیری گلات رو بفروشی؟ 
گفت:بفروشم که چی؟
تا دیروز میفروختم که با پولش آبجیمو ببرم دکتر دیشب حالش بد شد و مُرد ..
بعد با گریه گفت:تو میخواستی گل بخری؟
گفتم:بخرم که چی؟
تا دیروز میخریدم برای عشقم امروز فهمیدم باید فراموشش کنم...!

اشکاشو که پاک کرد, یه گل بهم داد با مردونگی گفت: بگیر باید از نو شروع کرد تو بدون عشقت,من بدون خواهرم ............!


آخرین ویرایش: - -

 

حالا که فرقی نمی کند...

پنجشنبه 29 تیر 1391 01:55 ب.ظنویسنده : فروغ پاک فطرت

 
حالا که فرقی نمی کند...

کنارت ایستاده باشم یا نه

بگذار همه چیز را...

از وسط قیچی کنم

تا تو...

در نیمی باشی

من...

در نیمی دیگر

راستی.......

با دستی که

روی شانه ات

جا گذاشته ام ...

چه می کنی؟...

آخرین ویرایش: پنجشنبه 29 تیر 1391 06:24 ب.ظ

 

می توانی بروی....

پنجشنبه 29 تیر 1391 01:38 ب.ظنویسنده : فروغ پاک فطرت

 

می توانی بروی قصه و رویا بشوی

راهی دورترین نقطه ی دنیا بشوی

ساده نگذشتم از این عشق ، خودت می دانی

من زمینگیر شدم تا تو ، مبادا بشوی

آی ! مثل خوره این فکر عذابم می داد ؛

چوب ما را بخوری ، ورد زبان ها بشوی

من و تو مثل دو تا رود موازی بودیم

من که مرداب شدم ، کاش تو دریا بشوی

دانه ی برفی و آنقدر ظریفی که فقط

باید از این طرف شیشه تماشا بشوی

گره ی عشق تو را هیچ کسی باز نکرد

تو خودت خواسته بودی که معما بشوی

در جهانی که پر از وامق و مجنون شده است

می توانی عذرا باشی، لیلا بشوی

می توانی فقط از زاویه ی یک لبخند

در دل سنگ ترین آدم ها جا بشوی

بعد از این، مرگ نفس های مرا می شمرد

فقط از این نگرانم که تو تنها بشوی

مهدی فرجی


آخرین ویرایش: پنجشنبه 29 تیر 1391 06:25 ب.ظ

 

مطالب جالب

چهارشنبه 28 تیر 1391 02:16 ب.ظنویسنده : فروغ پاک فطرت

 
ریزش موهای خود را به دست خدا بسپارید

شامپو یـــــد الله !

        **************************************************************************

هنگام درس دادن استاد سر کلاس :

(-.-) (-.-) (-.-) (-.-) (-.-) (-.-) (-.-) (-.-)


وقتی استاد خبر امتحان رو میده :

(o.O) (o.O) (o.O) (o.O) (o.O) (o.O)


موقع امتحان:

(←.←) (→.→) (←.←) (→.→) (←.←) (→.→)


وقتی استاد موقع امتحان حواسش جمع میکنه واسه مچ گیری:

(↓.↓) (↓.↓) (↓.↓) (↓.↓) (↓.↓)


وقتی که نمره ها رو میزنن :

(͡๏̯͡๏) (͡๏̯͡๏) (͡๏̯͡๏) (͡๏̯͡๏) (͡๏̯͡๏) (͡๏̯͡๏) (͡๏̯͡๏)‬

        **************************************************************************

شیر یا خط دانشجویی :

اگه شیر اومد میخوابم !

اگر خط اومد فیلم میبینم !

اگه راست ایستاد درس میخونم !!

        *************************************************************************

خدایا

هر دری رو خواستی ز حکمت ببندی

 نزدیکِ در یخچال نشو !

ممنون


        *************************************************************************

حیف نون :

گالیله غلط کرد گفت زمین می‌چرخه

اگه می‌چرخه پس چرا خنک نمیشه ؟


         *************************************************************************

حیف نون میره بهشت

رو دیوار مینویسه :

لعنت بر پدر و مادر کسی که اینجا سیب بخورد !

        *************************************************************************

معلم تاریخ : حکومت مغول ها از کجا تا کجا بود ؟

حیف نون : آقا مطمئن نیستم ولی فک کنم از صفحه ۱۵ تا ۲۶ !


         *************************************************************************

عضنفر با حیف نون نشسته بودن

غضنفر : دو دوتا ؟

حیف نون : شش تا

غضنفر کمی فکر میکنه و میگه : اهان از اون راه رفتی !

*************************************************************************






آخرین ویرایش: - -

 

دلنوشته های دکتر حسابی

چهارشنبه 28 تیر 1391 01:30 ب.ظنویسنده : فروغ پاک فطرت

 

داستان غم انگیز زندگی این نیست که انسانها فنا می شوند،

این است که آنان از دوست داشتن باز می مانند. همیشه هر چیزی را که دوست داریم به دست نمی

آوریم،


پس بیاییم آنچه را که به دست می آوریم دوست بداریم.

انسان عاشق زیبایی نمی شود،بلکه آنچه عاشقش می شود در نظرش زیباست!

انسان های بزرگ دو دل دارند؛دلی که درد می کشد و پنهان است و دلی که می خندد و آشکار است.

همه دوست دارند که به بهشت بروند،ولی کسی دوست ندارد که بمیرد … !

عشق مانند نواختن پیانو است،

ابتدا باید نواختن را بر اساس قواعد یاد بگیری. سپس قواعد را فراموش کنی و با قلبت بنوازی.

دنیا آنقدر وسیع هست که برای همه مخلوقات جایی باشد،

پس به جای آنکه جای کسی را بگیریم تلاش کنیم جای واقعی خود را بیابیم.


آخرین ویرایش: - -

 

جواب

یکشنبه 25 تیر 1391 11:15 ب.ظنویسنده : فروغ پاک فطرت

 

شعر زیبای حمید مصدق از زبان جوانی شیدا :

تو به من خندیدی و نمی دانستی


من به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدم


باغبان از پی من تند دوید


سیب را دست تو دید


غضب آلود به من کرد نگاه


سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک


و تو رفتی و هنوز ،


سالهاست که در گوش من آرام آرام


خش خش گام تو تکرار کنان می دهد آزارم


و من اندیشه کنان غرق در این پندارم


که چرا باغچه کوچک ما سیب نداشت

بعد ها فروغ فرخزاد اومده و جواب حمید مصدق رو اینجوری داده :

من به تو خندیدم


چون که می دانستم


تو به چه دلهره از باغچه ی همسایه سیب را دزدیدی


پدرم از پی تو تند دوید


و نمی دانستی باغبان باغچه همسایه


پدر پیر من است


من به تو خندیدم


تا که با خنده خود پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم


بغض چشمان تو لیک


لرزه انداخت به دستان من و


سیب دندان زده از دست من افتاد به خاک


دل من گفت : برو


چون نمی خواست به خاطر بسپارد


گریه تلخ تو را


و من رفتم و هنوز


سالهاست که در ذهن من آرام آرام


حیرت و بغض تو تکرار کنان


می دهد آزارم


و من اندیشه کنان غرق در این پندارم


که چه می شد اگر باغچه خانه ما سیب نداشت

و اما از زبان سیب بشنویم(جواد نوروزی)

دخترک خندید و


پسرک ماتش برد !


که به چه دلهره از باغچه ی همسایه ، سیب را دزدیده


باغبان از پی او تند دوید


به خیالش می خواست ،


حرمت باغچه و دختر کم سالش را


از پسر پس گیرد !


غضب آلود به او غیظی کرد !


این وسط من بودم ،


سیب دندان زده ای که روی خاک افتادم


من که پیغمبر عشقی معصوم ،


بین دستان پر از دلهره ی یک عاشق


و لب و دندان


تشنه ی کشف و پر از پرسش دختر بودم


و به خاک افتادم


چون رسولی ناکام !


هر دو را بغض ربود . . .


دخترک رفت ولی زیر لب این را می گفت :


” او یقیناً پی معشوق خودش می آید ! ”


پسرک ماند ولی روی لبش زمزمه بود :


” مطمئناً که پشیمان شده بر می گردد ! ”


سالهاست که پوسیده ام آرام آرام !


عشق قربانی مظلوم غرور است هنوز !


جسم من تجزیه شد ساده ولی ذرّاتم ،


همه اندیشه کنان غرق در این پندارند :


این جدایی به خدا رابطه با سیب نداشت


و اما ناگفته های باغبان ( پدر فروغ )

من چه می دانستم ، کاین گریزت ز چه روست ؟


من گمانم این بود


که یکی بیگانه


با دلی هرزه و داسی در دست


در پی کندن ریشه از خاک


سر ز دیوار درون آورده


مخفی و دزدانه . . .


تو مپندار به دنبال یکی سیب دویدم ز پیت


و فکندم بر تو نگهی خصمانه !


من گمان می کردم چشم حیران تو چیزی می جست


غیر این سیب و درختان در باغ


به دلم بود هراسی که سترون ماند


شاخ نوپای درخت خانه . . .


و نمی دانستم راز آن لبخندی که به دیدار تو آورد به لب


دختر پاکدلم ، مستانه !


من به خود می گفتم : « دل هر کس دل نیست ! »


هان مبادا که برند از باغت


ثمر عمر گرانمایه تو ،


گل کاشانه تو ،


آن یکی دختر دردانه تو ،


ناکسان ، رندانه !


و تو رفتی و ندیدی که دلم سخت شکست


بعد افتادن آن سیب به خاک . . .


بعد لرزیدن اشک ، در دو چشمان تر دخترکم . . .


و تو رفتی و هنوز


سالها هست که در قلب من آرام آرام


خون دل می جوشد


که کسی در پس ایام ندید


باغبانی که شکست بیصدا ، مردانه . . .


روژین قهاری: 



من که او را دیدم


در پی اش تند دویدم با خشم

دخترم می خندید

پسرک حیران بود،

که به چه دلهره از باغچه کوچک ما، سیب را دزدیده

دخترم ماتش برد

او که با حسرت و عشق به پسر می نگریست

شرم و آشفتگی از چشم پسر می بارید،

پاسخ دلهره و شرمش را روی زمین پیدا کرد،

پاسخ عشقی پاک

دخترم رفت به سمت در باغ

دست او می لرزید،

لرزشی کز پی تردیدش بود

من فقط فهمیدم ، که چه عاشق بودند

ولی افسوس که نه دختر من باور کرد،

نه پسر باور داشت

او فقط چشم به آن سیب دندان زده داشت که با خاک هم آغوش شده

و من اندیشه کنان غرق در این پندارم :

بی سبب نیست که عشاق جدا می مانند.

مسیحا جوانمرد:

در دلم شعله ی این آتش جانسوز، نهانی پیداست

به زبانم سخن ناله و افسوسِ آن عشق نروییده هنوز پابرجاست

که چرا کوزه ناکامی عشق دو انسان

به سر من بشکست؟

من بیچاره به عشق تو و آن کودک معصوم چکار؟

من گم گشته ی دیروز به فردا شدن روزِ دو مظلوم چکار؟

من در آن روز همانجا بودم

در پی کاشتن سیب دگر

در پی کندن آن هرزه علف ها زخاک


آخرین ویرایش: چهارشنبه 28 تیر 1391 12:11 ق.ظ

 

گریز

یکشنبه 25 تیر 1391 11:11 ب.ظنویسنده : فروغ پاک فطرت

 

 از هم گریختیم.  


         و آن نازنین پیاله دلخواه را  ؛ دریغ  


                                        بر خاک ریختیم!  


 جان من و تو تشنه پیوند مهر بود؛  


             دردا که جان تشنه خود را گداختیم ! 

 
بس دردناک بود جدایی میان ما ؛
 

         از هم جدا شدیم و بدین درد ساختیم .  


              دیدار ما که آن همه شوق و امید داشت ؛ 


                         اینک نگاه کن که سراسر ملال گشت . 


       و آن عشق نازنین که میان من و تو بود ؛ 
 

                 دردا که چون جوانی ما پایمال گشت ! 


        با آن همه نیاز که من داشتم به تو ؛
 

                                پرهیز عاشقانه من ناگزیر بود . 


        من بارها به سوی تو بازآمدم ؛ ولی
 

                                                  هر بار دیر بود  !


         اینک من و تو ایم دو تنهای بی نصیب ؛ 


                       هر یک جدا گرفته ره سرنوشت خویش .
 

    سرگشته در کشاکش طوفان روزگار ؛
 

                    گم کرده همچو آدم و حوا بهشت خویش !

هوشنگ ابتهاج


آخرین ویرایش: - -

 

پیری..

یکشنبه 25 تیر 1391 02:45 ب.ظنویسنده : فروغ پاک فطرت

 
زمانیکه خاطره هایت از امیدهایت قوی تر شد،
 پیر شدنت شروع می شود ...

آخرین ویرایش: - -

 

سخن دل

یکشنبه 25 تیر 1391 02:33 ب.ظنویسنده : فروغ پاک فطرت

 

به دنبال واژه ها مباش . . .

        كلمات فریبمان می دهند . . .

وقتی اولین حرف الفبا كلاه سرش برود

فاتحه كلمات را باید خواند.

                                                                                 دكتر علی شریعتی


آخرین ویرایش: - -

 

تعداد کل صفحات ( 3 ) 1 2 3